کوروساوا معروف ترین کارگردان سینمای ژاپن در سطح بین المللی است که موفق به دریافت اسکار و نخل طلای جشنواره کن شده است.
آکیرا کوروساوا در مارس سال ۱۹۱۰ در خانواده ای سامورایی در توکیو به دنیا آمد. کوروساوا پیش از خود 6 برادر و خواهر دیگر نیز داشت.
او دو برادر و چهار خواهر داشت. رابطه وی با پدرش، بیشتر شبیه روابط دو دوست بود تا پدر و پسر. پدر کوروساوا یک نظامی مقرراتی و خشک و خشن بود.
مادر کوروساوا از یک خانواده سامورایی بود. او زنی جدی، با وقار و دارای روحیاتی انسانی و والا بود.
دوران کودکی کوروساوا، همانند بسیاری از بچههای دیگر گذشت، در حالیکه دنیا نمیدانست که بعدها این بچه چه تاثیری بر سینمای جهان خواهد گذاشت.
پدر کوروساوا به هنر خوشنویسی ژاپنی علاقه خاصی داشت. برای همین هم کوروساوا را به مدرسه مخصوص این هنر فرستاد تا این هنر بومی و قدیمی را فرا بگیرد ولی ذهن خلاقه کوروساوا به این یافتههای محدود ، راضی نبود و پس از ششماه از مدرسه فرار کرد.
پدر او مدیر یک مدرسه نظامی و سخت پایبند به نظم و مقررات بود با این حال به هنر بهروز سینما علاقه خاصی داشت.
وی آکیرا و برادر بزرگتر او را با خود به تماشای فیلمهای صامت میبرد و آکیرای نوجوان برخلاف بسیاری از هم نسلان ژاپنیاش، فرصتی داشت تا با سینمای روز دنیا آشنا شود.
کوروساوا در ۱۷ سالگی به انگیزه نقاش شدن خانه پدری را ترک کرد. مدتی هم چپگرا و کمونیست شد.
پس از مدتی با برادر بزرگترش در محلهای از توکیو همخانه شد. برادرش برای امرار معاش، در سالنهای سینما، بنشی (نقال) بود. وی در کنار پرده سینما میایستاد و رو به تماشاگران آنچه را در فیلمهای صامت غربی اتفاق میافتاد به زبانی شیوا و همراه با موسیقی فیلم برای آنها شرح میداد. اما با رونق گرفتن سینمای ناطق، کار و بار او کساد شد و از فرط نومیدی خودکشی کرد. این بزرگترین فاجعه برای کوروساوا در تمام طول عمرش بود.
کوروساوا درباره حادثه از دست دادن برادرش می گوید: او برادری بود که من عاشقش بودم، فاجعه از دست دادن او و غم بزرگ آن را هرگز فراموش نمیکنم.
پس از مرگ برادر، کوروساوا نقاشی را رها کرد و به عنوان دستیار کاجیرو یاماموتوی کارگردان مشغول کار شد و همزمان به نوشتن فیلمنامه هم روی آورد.
کاجیرو یاماموتو اولین و بزرگترین معلم کوروساوا بود.
کوروساوا در طول سالهای جنگ دوم جهانی همواره فعال بود و از درامی به نام Sanshiro Sugata (محصول ۱۹۴۳) به عنوان اولین فیلم بلند او نام برده شده است. فیلمی که او را به عنوان کارگردانی بااستعداد در سینمای ژاپن مطرح کرد.
منتقدان، فیلمهای او را به دودسته ی اصلی"جیدای گکی" یا فیلمهایی که حوادث آنها در دورانی خاص از تاریخ کهن ژاپن روی میدهد و اسطورههای سامورایی را هم در بر میگیرد و دیگری "گندای گکی" یا فیلمهایی با مضامین اجتماعی در دوران معاصر.
گرچه فیلمهای او در هر دو ژانر بسیار زیبا بودهاند، ولی این فیلمهای سامورایی او بودند که شهرتی عالمگیر را برایش به ارمغان آوردند.
فیلم درسو اوزالا که اوایل قرن بیستم در صربستان از اقمار شوروی سابق ساخته شد، تنها فیلم کوروساوا بود که در خارج از ژاپن و به زبان غیر ژاپنی ساخته شد. این فیلم اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی را برای او به همراه آورد.
پس از آن «کوروساوا» بههمراه «جورج لوکاس» و «فرانسیس فورد کوپولا» فیلم « کاگه موشه » را ساختند که این فیلم موفق شد جایزه نخل طلای جشنواره کن را در سال ۱۹۸۰ بهدست آورد.
اما بزرگترين پروژه فيلمسازی سالهای پايانی اين كارگردان بی ترديد فيلم آشوب بود كه ادیشن سينمايی از شاهكار شاه لير شكسپير محسوب می شد. اين فيلم كه نامزدی بهترين كارگردانی اسكار را برای كوروساوا بههمراه آورد.
آکیرا کوروساوا افسانه ای سینمای ژاپن در ششم سپتامبر ۱۹۹۸ در سن ۸۸ سالگی بر اثرسکته مغزی در توکیو چشم از جهان فرو بست. پس از مرگ او آخرین پروژه اش به نام پس از باران توسط نزدیکترین دوستش تاکاشی کوئیرو به سرانجام رسید.
شاید قرار گرفتن «هفت سامورایی» در صدر هر لیست در مورد آکیرا کوروساوا امری عادی به نظر برسد، اما این فیلم استثنایی شایسته هر تحسینی است که دریافت میکند؛ و یا حتی بیشتر از همه آنها. زمان فیلم ۲۰۷ دقیقه است اما هرگز کند به نظر نمیرسد چراکه از هر قاب خود در جهت گسترش کاراکترها، ایجاد کشش و تعمق در تفسیرهای تفکربرانگیزش بر شکاف طبقاتی، استفاده میکند.
کارگردانی کوروساوا دقیقاً حیرتانگیز است؛ مخصوصاً توجهش به بیانات. او زمان زیادی را برای وارسی این دهکده صرف میکند و مشخص میکند که جنگجویان چگونه قصد دارند با راهزنان مبارزه و آنها را تهدید کنند. تا وقتی که نبردها در حال انجام هستند، ما محیط پیرامونی و از سوی دیگر کارایی کاراکترها را میشناسیم و از آن جایی که کاراکترها بهطرز شگفتآوری با اطلاعات شکل گرفتهاند، یک علاقه ریشهای خالص در تماشای قهرمانان وقتی که به پیروزی میرسند، وجود دارد. (علاوه بر این هرگاه که یکی از آنها جانش را از دست میدهد، حس همدردی را برمیانگیزد.)
درباره «هفت سامورایی» میتوان صفحهها نوشت؛ بدون آنکه هرگز سخنی رو به اتمام رود اما این فیلمِ بینهایت مجذوبکننده شایستگی این را دارد که بهعنوان یکی از نقاط تحول تاریخ هنر قرن بیستم نیز شناخته شود.
آکیرا کوروساوا در این فیلم با دو داستان کوتاه از نویسنده بدبین، ریونوسوکه آکوتاگاوا، کار میکند. او داستان یک قتل در جنگل را روایت میکند و بیان میدارد که چگونه احزاب مختلف درگیر در این ماجرا، نسخه جدیدهای خودشان را از آنچه رخ داده است، ارائه میکنند. او در این مسیر به ارزیابی ماهیت نسبی واقعیت و بیمیلی انسان به روراست بودن حتی با خودش میپردازد.
«راشومون» برای دو سال به نتایج چشمگیری در گیشه سینمای ژاپن دست یافت. پس از آن در جشنواره بینالمللی فیلم ونیز نمایش داده شد (بدون اطلاع کوروساوا؛ او در زمان پذیرش این فیلم مشغول فیلمبرداری «ابله» The Idiot بود.) و بیدرنگ اثرش را بر چشمانداز این سینما به جای گذاشت. رئیس استودیو دایئی، ماساایچی ناگاتا، نسبت به تولید آن، تردید داشت اما متعاقباً برای نبوغش آن را تشویق کرد. این، آکیرا کوروساوا، فیلمنامهنویس شینوبو هاشیموتو و استفاده اعجابانگیز از دوربین توسط کازوئو میاگاوا بود که باعث شد چنین فیلمی پدید آید و تاریخ همچنان به قدردانی از آن ادامه میدهد.
ممکن بود «بالا و پایین» در دستان کارگردان دیگری، به یک فیلم ژانری خوب تبدیل میشد (بهبیانی، یک سرگرمی نظامنامهای پلیسی سفتوسخت) اما تحت هدایت کوروساوا، به یکی از تفکربرانگیزترین عکسها متحرک دهه ۱۹۶۰ بدل میگردد.
کوروساوا از چارچوب ژانری استفاده میکند (یک آدمربا پسر یک تاجر ثروتمند را هدف قرار داده است) به این جهت که تنگناهای اخلاقی به وجود آورد و گزارههای اجتماعی زننده ارائه کند. یکی از دوستان پسر مرد ثروتمند بهاشتباه ربوده شده است اما جنایتکار همچنان اصرار دارد که تاجر این باج را بپردازد یا در غیر این صورت مسئولیت مرگ این کودک با دستان خودش را بپذیرد. زمانی که پلیس درگیر این ماجرا میشود، این فیلم شروع کار به کنکاش در نقاط ضعف تاریک توکیو میکند و از این امراض اجتماعی که در دوران پساجنگ ژاپن بر افراد کمبرخوردار اثر میگذاشتند، پرده برمیدارد. «بالا و پایین» بهلحاظ فنی بیعیبونقص است و نمای خاتمهی این فیلم در جایگاه یکی از فراموشنشدنیترین اتمامهای تاریخ سینما قرار میگیرد.
«یوجیمبو» احتمالاً خالصترین فیلم سرگرمکننده در مجموعه آثار آکیرا کوروساوا است و از نظر چگونگی به تصویر کشیدن خشونت، نقطه مقابل «آشوب» قرار گرفته است. سامورایی بیاستاد و کمحرفِ توشیرو میفونه، با تبهکاران یک شهر فاسد دستوپنجه نرم میکند. او اغلب به دنبال یک قتل، لطیفهای را زمزمه میکند. (بعد از کشتن سه مرد و رها کردن بازوی چهارمی، او به نجار شهر میگوید که سه تابوت آماده کند، مکثی میکند و بعد میگوید احتمالاً چهارتا نیاز باشد آنگاه که خونریزی این مرد نقصعضوشده منجر به مرگ او میشود) هیچیک از قربانیان او با همدردی دیده نمیشوند و فیلم هرگز تظاهر به “واقعبینانه” بودن نمیکند و البته بهطور سرخوشانهای (و تعمداً) سرگرمکننده است.
و اجازه بدهید بگوییم که موسیقی متن ماسارو ساتو، به همان اندازه سرزنده و بهیادماندنی است.
در صحنه آغازین «آشوب»، یک افسر عالیرتبه بهنام هیدتورا ایچیمونجی، را میبینیم که در حال تعقیب کردن است و یک گراز وحشی را ذبح میکند. درست هنگامی که کمان او کشیده و آماده پرتاب میشود، فیلم به عنوان اصلیاش کات میخورد و ما را از تماشای این لحظه واقعی که حیوان بینوا کشته شده است، فرو میگذارد. این، یکی از معدود لحظات شفقت کوروساوا است که او به مخاطبش ارزانی میدارد؛ در فیلمی که بدون شک آزاردهندهترین و مخوفترین اثر اوست.
آکیرا کوروساوا با الهام از «شاه لیر» شکسپیر به سوژه یک پیرمرد در زمانهای متغیر برمیگردد. ایچیمونجی یک زندگی جنگی و پر از خون و خونریزی داشته است و حالا با مسئولیتی که پسرانش بر عهده گرفتهاند (و در مقابل او تغییر کردهاند) گذشتهاش برای تسخیر او بازگشته است. تجربههای وحشتناک ایچیمونجی (او میبیند که مردانش کشته میشوند و از پادشاهی وی طرد میگردند) بهشدت خشونت و ظلمی را که او در زمان جوانی به دیگران تحمیل کرده بود، بازتاب میدهند؛ بهجز خشونتی که اکنون برای او مهیا شده است.
آکیرا کوروساوا در نوشتن صحنه معروف حمله به قلعه، تعیین کرد که این صحنه را “بدون صداهای واقعی” پخش خواهد کرد و این موسیقی که روی آن قرار گرفته، “مانند قلب بودا، در ضربهایی از پریشانیهای عمیق میزان شده است.
این آوازخوانی از یک ملودی پر از غم و اندوه بهمانند هقهق گریه است و رفتهرفته همانطور که تکرار میشود، اوج میگیرد؛ مثل چرخههای زیستکاری. سپس در انتها مثل فریادی از این بودای بلندمرتبه، به صدا در میآید.” او هیچ راهحلی برای این مساله که چرا در طول نسلها، این مردان به کشتن یکدیگر ادامه میدهند، ارائه نمیکند. در عوض اعمال خشونتبار را وحشتناک و غیرانسانی نمایش میدهد.
«کاگهموشا» به چند دلیل یکی از جذابترین فیلمهای آکیرا کوروساوا بهلحاظ تاریخی بوده است. اولین دلیل احتمالاً این است که در زمان ناامیدکنندهترین بخش از دوران فعالیت حرفهای این کارگردان پدید آمده است. کوروساوا این فیلمنامه را با ستاره فیلم «زاتوایچی» Zatoichi، شینتارو کاتسو، به نگارش درآورد؛ با این پیشزمینه ذهنی که نقش اصلی را برای او در پی داشته باشد. کاتسو پذیرفت اما این دو در روز اول فیلمبرداری مشاجره کردند و در نهایت تاتسویا ناکادای جایگزین این بازیگر شد.
«کاگهموشا» قرار بود توسط کازوئو میاگاوا فیلمبرداری شود؛ کسی که پیشتر «راشومون» و «یوجیمبو» را برای کوروساوا فیلمبرداری کرده بود. (علاوهبر آن، او فیلمبرداری «اوگتسو مونوگاتاری» Ugetsu برای کنجی میزوگوچی و «علفهای شناور» Floating Weeds برای یاسوجیرو اوزو را به انجام رسانده بود) متاسفانه میاگاوا در انتها به دلیل عوارض سلامتی ناگهانی مجبور شد کار خود را بهعنوان یک مشاور خلاق ادامه دهد. علاوه بر این یک مشکل دیگر وجود گردبادها بود که برای چندین روز، تولید کار را متوقف کرده بودند و هزینههای چندهزار دلاری را فقط در یک روز به همراه داشتند. با این وجود این فیلم تحت این شرایط به خروجی مطلوبی رسید و به اثر بهواقع قابلتوجهی بدل گشت.
«کاگهموشا» در ادامه به خاطر مضامین متابعتش منحصربهفرد است. بسیاری از ریسکهای قبلی کوروساوا، پیرامون ایستادگیهای فردی در مقابل سیستم بودهاند؛ این مورد فیلمی درباره یک مرد سرکش است که خود را با سیستم وفق میدهد. یک دزد محکوم انتخاب شده است تا بهعنوان بدل یک رزمنده ایفای نقش کند. زمانی که این رزمنده توسط یک تیرانداز کمینکرده دشمن کشته میشود، او مسئولیتهای محولشده این مرد مرده را برعهده میگیرد و در این روند، میراث این رزمنده را تکریم میکند و از نظر عاطفی تحت تاثیر سیستم فئودالی قرار میگیرد.
«کاگهموشا» علاوه بر این بهلحاظ فیزیکی یکی از زیباترین فیلمهای کوروساوا است که با یک پالت رنگی باشکوه مملو گشته است. این بهرهگیری کارگردان از مسیری دور و دراز و متعلق به ده سال قبلتر در فیلم «دودسکادن» Dodesukaden آمده بود.
یک شاهکار خارقالعاده درباره سربازی که به یک کارآگاه تبدیل میشود؛ کسی که تپانچهاش توسط یک جیببر دزدیده شده است. او در مییابد که اسلحهاش احتمالاً در بازار سیاه فروخته شده است و حالا برای دزدیدن و کشتن مردم در سراسر توکیو استفاده میشود. این مرد یک ماموریت شخصی را برای به دست آوردن آن طرحریزی میکند و سرانجام با کمک یک کارآگاه ارشد، درمییابد مردی که از اسلحهاش استفاده میکرده نیز یک سرباز سابق بوده است (کسی که موفق نشده مجدداً با جامعه ارتباط برقرار کند و بدین ترتیب از کوره در رفته است.)
بهمانند بسیاری از فیلمهای پساجنگ کوروساوا، این کارگردان از چارچوب ژانری بهره میبرد برای آنچه که احتمالاً یک فیلم سرگرمکننده معمولی به نظر بیاید. او مشاهداتی تند و تلخ درباره زمانهایی که خود میزیسته است، میسازد. آکیرا کوروساوا علاوهبر به تصویر کشیدن دو سرباز که تصمیم میگیرند در مسیرهای مختلفی قدم بردارند، فقر شدیدی که در ژاپن پساجنگ حاکم بود، را نیز به نمایش میگذارد. از سوی دیگر در فیلم تعدادی ضربه هوشمندانه در تلاشی حرفهای برای “دموکراتیک کردن” ژاپن نیز وجود دارد. بهعنوان مثال: یک مجرم تهدید میکند که از کارآگاهان به دلیل دنبال کردن او شکایت میکند، او از یک عمل “غربی” که در ژاپن مجدداً اعمال شده، سوءاستفاده میکند تا از این طریق بتواند با وجود اقدامات مجرمانهاش فرار کند.
پس از اعتصاب اتحادیههای کارگری در استودیوی توهو در سال ۱۹۴۸، آکیرا کوروساوا آغاز به در اختیار گذاشتن مهارتهایش به دیگر کمپانیهای فیلمسازی کرد. برای دایئی، او این درام تفکربرانگیز و نگرانکننده را ساخت؛ این فیلم درباره یک دکتر است که بهطور تصادفی به بیماری سیفلیس دچار میشود و این در حالی است که در طول جنگ روی یک بیمار عمل جراحی انجام میدهد. وقتی به خانه باز میگردد، ناامیدانه سعی میکند بیماری خود را مخفی نگه دارد، بهخصوص از نامزدش. او تصمیم میگیرد با این دختر ازدواج نکند تا مبادا او نیز به این بیماری مبتلا شود. (مقید کردن امیال و خواستههایش برای این خوبی از آنچه که پیرامون او وجود دارد)
«دوئل بیصدا» علاوه بر این یکی از جذابترین کاراکترهای زن کوروساوا را نیز به نمایش میگذارد؛ یک پرستار بدگمان که توسط نوریکو سنگوکو نقشآفرینی شده است. او در ابتدا از این پزشک ناخشنود بود اما بعدها پس از آنکه به رازش پی میبرد و فداکاری او برای دیگران را مشاهده میکند، احترام زیادی برای او قائل میشود.
آنچه مانع حضور «ابله» در بین پنج فیلم برتر این لیست میشود، متاسفانه این واقعیت است که مثل «سانشیرو سوگاتا» Sanshiro Sugata، بخش قابلتوجهی از این فیلم از بین رفته است. کات اصلی کوروساوا، ۲۶۵ دقیقه زمان برده بود اما در دسترسترین ادیشنای که در روز جاریه موجود است، تنها ۱۶۶ دقیقه زمان دارد و استفاده از نوشتههای میانی برای بیان بخشهایی از داستان به مخاطب ضرورت پیدا کرده است. برای حتی نسخه جدید ناقصش نیز این مساله شرمآور است. این اقتباس از رمان فیودور داستایفسکی یکی از غیرعادیترین و سرمستکنندهترین فیلمهای تماشایی در بین مجموعه آثار کوروساوا است.
آکیرا کوروساوا صحنهپردازی رمان را به شمالیترین نقطه ژاپن از جزیره هوکایدو (یکی از “غربیشدهترین” مناطق ژاپن) تغییر میدهد. آهنگساز فومیو هایاساکا، یک موسیقی بهشدت “روسی” ارائه میکند. این فیلم از سوی دیگر مسلماً یکی از گیراترین گروههای بازیگری در بین تمام فیلمهای کوروساوا را نیز به نمایش میگذارد. اکثریت افراد “شرکت سهامی” کوروساوا در این فیلم ظاهر میشوند؛ بههمراه تعدادی چهره تازه (از جمله چیکو هیگاشییاما که از فیلم «داستان توکیو» Tokyo Story شهرت پیدا میکند) که جذابترین آنها، اما ستسوکو هارا است؛ شیرین و دوستداشتنی، بازیگر «از جوانی گلهای نداریم» No Regrets for Our Youth. او دقیقاً مقابل تیپ است و در نقش یک زن خشن و دمدمیمزاج که بهواسطه ستم این جهان پیرامونیاش ساخته شده، ظاهر گشته است. (طبق گزارشها، همه رختولباسهای تماماً سیاه او پس از لباسهای جین سفارشی ماریا کاسارس از «اورفه» Orpheus کوکتو مدل شد.)
کوروساوا «ابله» را برای کمپانی شوچیکو ساخت و چهل سال بعد، برای ساختن فیلم «راپسودی در ماه اوت» Rhapsody in August، به این استودیو بازگشت. در این زمان او در محفظههایشان به دنبال ۱۰۰ دقیقه گمشده فیلمش (فیلمهای خام) میگشت. افسوس که این صحنهها تا به امروز پیدا نشدهاند.
«ریشقرمز» آخرین فیلم سیاهوسفید آکیرا کوروساوا و آخرین فیلمی است که او با توشیرو میفونه همکاری میکند. نزدیک به دو سال زمان برای ساخت این فیلم نیاز بود و تولید آن بهواسطه چندین بحران بزرگ سر صحنه به تاخیر انداخته شد. (اما در نهایت ثابت شد که ارزش این همه دردسر را داشته است) نتایج نهایی یکی از بهترین دستاوردهای این کارگردان را فراهم آورده است. یوزو کایاما، کسی که یک نقش مکمل در «سانجورو» Sanjuro را برعهده داشت، مقابل میفونه روی صحنه میرود و آن را را با گرانشهای فوقالعادهاش به اجرا درمیآورد. علاوه بر این یک فوقالعاده دیگر نیز در این فیلم وجود دارد و آن، کیوکو کاگاوا است؛ در نقش یک بیمار روانی که صحنه مهمش در این فیلم به قدری استخوانسوز و موثر است که احتمالاً آرزو میکنید یک فیلم مفصل درباره او وجود داشته باشد.
این ملودرام پساجنگی دقیقاً از همان دسته فیلمهایی بود که برای سانسورکنندههای آمریکایی جذابیت پیدا کرد؛ کسانی که صنعت فیلم ژاپن پس از جنگ جهانی دوم را کنترل میکردند.
این فیلم افرادی را به نمایش میگذارد که در مقابل نظامیگری (میلیتاریسم) موضع میگیرند و یک زن آزاداندیش در مرکز این روایت قرار گرفته است. این اثر در ادامه اولین فیلم واقعاً ویژه در دوران فعالیت حرفهای کوروساوا است.
بازیگر اصلی ستسوکو هارا، یکی از بهترین اجراهای خالصانه خود را ارائه میکند؛ در نقش یک زن جوان که در جستوجوی چیزهای گرانبهایی برای خودش است و این در حالی است که کشورش طی یک دوره دوازدهساله با تحولات عظیمی روبرو میشود. گرچه او با افراد متفکر سیاسی در ارتباط است، اما هدف اصلیاش (بهمانند بسیاری از قهرمانان کوروساوا) یافتن فردیت، غایت و خودشکوفایی مخصوص به خودش است.
با نگاهی دوباره به گذشته، کوروساوا در مورد این فیلم گفت: “من در آن زمان اعتقاد داشتم كه برای احیای دوباره ژاپن احترام به”خود” باید ضرورت داشته باشد. من هنوز هم به آن باور دارم. من زنی را به تصویر کشیدم که چنین حسی از “خود” را حفظ کرد.”
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به کوروساوا در این گزارش ارائه شده است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره فیلم در متن مقاله بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: زهرا حیدری